پنجشنبه

الهی العفو

" کار آموزی خیلی بهت یاد میده! شعوری از این همه کتاب و جزوه که طی چهار سال بایگانی کردی گوشه کله ات پیدا می کنی. کار آموزی مهندست می کنه" حرفهایی بود که به پسر عموم گفتم.برگه کار آموزیشم زدم تخت سینه اش.

جواب ارشد را که از سایت دیدم ، یادم افتاد که نمره پروژه و کارآموزی را ندارم. در عرض چهل و هشت ساعت ، سه پروژه ی دزدی را از گوشه اتاقم به هم وصله زدم و صدو پنجاه صفحه گزارش کارآموزی را با بهترین دستگاه تکثیر شهر کپی گرفتم . ماند گرفتن گواهی پنجاه ساعت کار. گشاد ترین شلوارم را با کفش بدون بند پوشیدم ، و کمربندم را تا امکان داشت سفت بستم و عازم قزوین شدم.
بر خلاف آنچه فکر می کردم زنگ در کارخانه نزدیک زمین نبود و بدون دولا شدن نگهبان از وجودم مطلع شد و به داخل راهم داد. خدا را شکر کارشناس آموزش زن بود و بدون درخواست نا مشروعی با چشمهای از حدقه بیرون زده در مقابل برگه قبولی در ارشد که مثل نشان مخصوص حاکم بزرگ می تی کومان در دستم می درخشید ، نسخه گزارش را از من تحویل گرفت و پای برگه را مهر امضا کرد. کار آموزی نرفته، درس زندگی داد و فهمیدم که حتی قزوینی پسند نیستم.

در محل کارغیر از رییس بزرگ نه نفرهمسایه دارم. ریس بزرگ بیشتر کارخانه است.کار آموزها هم آنجا می روند . کار خانه وسط بیابان صنعتی ای است که فاصله اش تا منزل ما صد کیلومتری می شود. این است که حتی اگر خورشید هم برای کار آموزی آنجا برود تا نورش به من برسد کسری از ثانیه طول می کشد. سه هفته ایست اما که مهمانی در دفتر داریم. صبح ها که افتان و خیزان به دفتر می رسیدم می دیدم که در اتاق کنفرانس توده ای از زونکنهای مالی را پهن کرده است.چه می کند غیر از فوت به این ورقهای رنگی نمی دانم؟
ظهر ها که هنوز مهمانی خدا نرسیده بود با ما غذا می خورد و بساط یک مهمانی را دربقچه داشت. بی انصاف تک خوری می کرد! هیچ هم به این فکر نمی کرد که دستانم ستبری بازوهای او را ندارد و نمی کشد که یخچال را به شرکت بیاورد! رمضان که شد خدا دل دریایی اش را طاقت داد تا دفتر به نور معرفتش روشن باشد. راستی هم شانه های فراخش تخت امین یک گردان فرشته می تواند باشد. طاعاتش قبول بود تا همین سه شنبه ای که رفت. که این پست دفاعیه ایست به بارگاه الهی مبنی بر اینکه به من چه خب؟


محل کار من درب کم دارد. در پارتیشن هایی همت مضاعف می کنیم که سر و تهش پیداست. تنها درب کلید داری که داریم ، درب مستراح فرنگیمان است که قدردانش هستیم و من یکی را همین قفل پاسدار چند باری از چشم نا محرم حفظ کرده است. نمی دانم تله پاتیست یا ظرفیت برابر مثانه یا توزیع همزمان چای که با هم تنگمان می گیرد . مستراح رفتنمان حکم صندلی بازی پیدا می کند. گاهی هم شرافتمندانه توافق می کنیم. توافق بکنیم یا نکنیم هرکه پایش به آنجا برسد پل را پشت سرش خراب می کند.حتما" اول درب را قفل می کند بعد برتخت پادشاهی جلوس می کند.از این روست که هر وقت از زردی نزار می شویم بی ملاحظه دست گیره را به پایین می چرخانیم. اگر درب باز نشد عقب نشینی می کنیم و صبر پیشه می گیریم تا آزادی خانه امید را ببینیم.

کارآموز ما سبزه است. از دانسیته بالایی نیز برخوردار است. گمان من از سنش را که پرسیدند بدون نگاه به چهره اش صرفا" با محاسبه گفتم بیست و دو سه سالی دارد! کل ارتباط ما با هم به یک سلام و خداحفظ خلاصه می شد. شهادت می دهم دختر شریف و نجیبیست کلا" . این را می گویم که بدانید هیچ قصد و مرضی نبود وقتی درب دستشویی را فشار دادم و با زشد . به روح همه رفتگان ذره ای به این فکر نکردم که کار آموز قلبش می گیرد و درب را قفل نمی کند. اگر می دانستم چو پاسدار بر مرزش می ایستادم وهر خزنده و چرنده ای را کیش می دادم.وای بر من که چه کردم با خود در این ماه شریف!
خدایا تو کریمی! رحیمی ! به من چه آخه؟ چه کنم حلالم کنید؟ من طاقت ندارم یک بار دیگر سر پل صراط ایشان را ببینم ! اگربه وزن امروزش در من قیر داغ بریزند چه؟ اگر روی کولم سوارش کنند و بگویند دور جهنم بدو چه؟ اگر همین دو چشم قدر نخودم دهان باز کنند و بگویند چرا مارا به حرام چرخاندی؟ اگر به حرام چرخاندی چرا در مستراح چرخاندی؟ اگر در مستراح چرخاندی چرا به ...
بگذریم.
دعایم کنید در این شب قدر که از آن روز پیوسته می ترسم! که اگر دعا یمان مستجاب نمی گردد دنبال جنیفری باشم برای کار آموزی که حداقل حال بیاید این جگر سوخته.